كارگردان: ريدلي اسكات
فيلمنامه: ديويد فرانزوني، جان لوگان و ويليان نيكولسون
بر اساس داستاني از ديويد فرانزوني
مدير فيلمبرداري: جان ماتيسون
تدوين: پيترو اسكاليا
موسيقي: هانس زيمر و ليزا جرارد
بازيگران: راسل كرو(ماكسيموس)، ژواكين فونيكس(كومودوس)، كوني نيلسون(لوسيلا)، اوليور ريد(پروكسيمو)، ريچارد هريس(ماركوس اورليوس)، درك جاكوبي(گراچوس)، جيمون هونسو(جوبا)، ديويد همينگز(لوسيوس)
محصول 2000 آمريكا
خلاصه داستان فيلم:
آلمان(ژرمانيا)، سال 180 پس از ميلاد. سپاه روم به رهبري ژنرال ماكسيموس، آخرين ايلهاي بربر را كه در برابر امپراتوري روم ايستادگي ميكردند، در هم ميشكند. امپراتور ماركوس اورليوس كه واپسين روزهاي زندگياش را سپري ميكند، با كنار گذاشتن كومودوس، پسر توطئهگر خود، از ماكسيموس ميخواهد كه رهبري امپراتوري بدست گيرد و در جهت احياي جمهوري بكوشد. كومودوس پس از آگاهي از تصميم پدر، او را ميكشد و دستور قتل ماكسيموس و همسر و فرزندش را صادر ميكند. ماكسيموس از مهلكه ميگريزد، اما براي نجات خانوادهاش دير شده است. ماكسيموس افسرده و نوميد توسط يك تاجر برده دستگير و سپس به پروكسيمو كه مسابقات گلادياتوري را برگزار ميكند، فروخته ميشود. ماكسيموس وادار ميشود در ميدان مسابقات محلي با ديگر گلادياتورها بجنگد. پس از پيروزي او در نخستين نبردها، او مورد تحسين مردم و دوستان گلادياتورش قرار ميگيرد. در اين اثنا، كومودوس نبردهاي گلادياتوري را در استاديوم روم احيا ميكند. نبردهايي كه به منظور ترغيب مردم به رفتارهاي انساني و عاطفي، از پنج سال پيش از آن ممنوع شده بود. سناتور گراچوس كه از بيتوجهي كومودوس به سنا و حكومت خشمگين است، در آرزوي احياي جمهوري است، اما توان رويارويي با كومودوس را ندارد. لوسيلا، خواهر كومودوس نيز بدليل خوي جنايتكارانه و تمايلات زناكارانهي او براي خود و پسرش، لوسيوس (كه پس از كومودوس بر تخت خواهد نشست)، نگران است.
ماكسيموس و و ديگر گلادياتورها در روم ميجنگند و مهارتهاي نظامي ماكسيموس آنان را در برابر گلادياتورها و جنگجويان رومي به پيروزي ميرساند. كومودوس كه از پيروزي عدهاي بربر - چنان كه پروكسيمو آنان را معرفي كرده بود- بر جنگجويان رومي متعجب شده، به ميان ميدان نبرد ميرود و از ماكسيموس ميخواهد كه نقابش را از چهره بردارد. كومودوس از زندهبودن ماكسيموس شگفتزده ميشود، اما بدليل محبوبيتي كه ماكسيموس نزد مردم يافته، از كشتن او پرهيز ميكند. لوسيلا كه در گذشته نيز شيفتهي ماكسيموس بوده، با همدستي سناتور گراچوس نقشهاي طرح ميكند كه بر اساس آن ماكسيموس با گردآوري سپاهيان سابقش و سرنگونكردن كومودوس، بار ديگر جمهوري را به روم بازگرداند. اما كومودوس كه به لوسيلا مشكوك شده، با تهديد پسرش، او را به افشاي نقشهاش واميدارد.
سربازان كنسول روم پروكسيمو و ساير گلادياتورها را ميكشند و گراچوس را زنداني مي كنند. كومودوس براي كسب محبوبيت نزد مردم، اعلام ميكند كه با ماكسيموس در استاديوم روم خواهد جنگيد، اما پيش از شروع نبرد براي اطمينان از پيروزي، ماكسيموس را زخمي ميكند. با وجود اين، ماكسيموس زخمي و خسته، كومودوس را ميكشد و پيش از مرگ، حكومت را به گراچوس و سنا ميبخشد و دستور آزادي باز ماندهي گلادياتورها را صادر ميكند.
پس از تماشاي گلادياتور و يافتن فرصتي براي انديشيدن به درونمايهي فيلم، مهمترين پرسشي كه به ذهن ما خطور ميكند، اين است: آيا سرسختي ماكسيموس براي كشتن كومودوس، نوعي انتقامجويي شخصي بوده و يا او تا پاي جان جنگيده تا جمهوري را به روم بازگرداند؟ پاسخ به اين پرسش ميتواند داوري در بارهي كليت فيلم را نيز آسانتر كند. آيا گلادياتور يك فيلم سرگرمكننده در بارهي خيانت، جنايت و انتقام است؟ و يا فيلمي است كه از طريق يك داستان مهيج، به رويارويي ديكتاتوري و جمهوريخواهي ميپردازد؟
مقايسهي گلادياتور با ساير فيلمهاي مهم تاريخ سينما در اين ژانر نيز، در مسير داوري راهگشا خواهد بود. جوليوس سزار(1953)، بنهور(1959)، اسپارتاكوس(1960) و سقوط امپراتوري روم(1964) برجستهترين فيلمهاي قابل قياس با گلادياتور هستند. در جوليوس سزار، بروتوس و ساير سناتورهايي كه سزار را به قتل ميرسانند و خود نيز پس از مدتي توسط ماركآنتوني كشته ميشوند يا خودكشي ميكنند، چنين ميانديشند كه جاهطلبي و قدرت پرستي سزار روم را بسوي ديكتاتوري پيش خواهد برد. در بنهور، تضاد ميان خداپرستي و سكولاريسم، قهرمانان فيلم را به ايستادگي تا پاي جان ميكشاند. در اسپارتاكوس، تلاش براي كسب آزادي و برخورداري از حقوق اجتماعي، گلادياتورها را به شورش واميدارد؛ و در سقوط امپراتوري روم، ژنرال ليويوس با پيروي از انديشههاي سزار اوليوس ميكوشد صلحي پايدار را در سراسر امپراتوري روم پايهريزي كند. واضح است كه اين فيلمها، اهدافي ارزشمند را براي قهرمانان خود تبيين كردهاند: مبارزه با استبداد، تبليغ توحيد و خداپرستي، آزاديخواهي و صلح. اما در برابر اين 4 فيلم نمونه، گلادياتور چه هدف مقدسي را براي قهرمان اصلي خود تبيين ميكند؟
پس از پايان نخستين سكانس فيلم كه به نبرد سپاهان روم و بربرهاي ژرمانيا اختصاص يافته، ماكسيموس به عنوان يك فرماندهي سپاه كه پيشهي اصلياش كشاورزي است، در چنبرهي بحثهاي فلسفي – سياسي سزار اورليوس، نجواهاي عاشقانه با مقاصد سياسي لوسيلا(دختر سزار) و توطئههاي كومودوس(پسر سزار) گرفتار ميشود. ماكسيموس كه به بالاترين درجات نظامي در سپاه روم دست يافته، تمايلي به كسب قدرت امپراتور ندارد و در نخستين واكنشش به پيشنهاد امپراتور، صريحا آن را رد ميكند. كنشي كه به هيچوجه با ويژگيهاي رفتاري يك ژنرال كه جاهطلبي و عشق به قدرت، بخش جداييناپذير آن است، سنخيت ندارد. در واقع، كارگردان و فيلمنامهنويسان با زيركي، ما را از گذشتهي ماكسيموس بياطلاع ميگذارند و چگونگي طي مدارج نظامي و رسيدن به فرماندهي سپاه را از ديد ما پنهان ميدارند. در نتيجه، ما با شخصيتي روبرو هستيم كه بر پايهي اطلاعات ارائهشده در فيلم، مردي سادهدل و شجاع است كه بيش از هر چيز به خانوادهاش عشق ميورزد و از سياست و سياستمداران دوري ميجويد.
پس از سكانس گفتگوي امپراتور با ماكسيموس و آغاز توطئههاي كومودوس، مسير فيلم يكباره تغيير مييابد. ماكسيموس كه همسر و فرزندش را از دست داده، به ماشين قتالهاي در نبردهاي گلادياتوري تبديل ميشود كه تنها به انتقام فردي خود ميانديشد و رويدادهاي فيلم نيز بر اساس همين انگيزهي فردي پيريزي ميشود. به عبارت ديگر، سرنوشت روم و احياي جمهوري كه آرزوي سزار مقتول بود، در ذهن ماكسيموس و در ماجراهايي كه او با آنها روبرو ميشود، جاي چنداني ندارد. اما بار ديگر اين بخش از كنش اين شخصيت نيز در سكانس پاياني با تناقض مواجه ميشود. ماكسيموس پس از كشتن كومودوس، از گراچوس ميخواهد كه نقشههاي خود براي احياي جمهوري را به اجرا درآورد. گويا نبرد او با كومودوس و مرگ هر دو سوي اين نبرد، نمادي از جنگ ديكتاتوري و جمهوريخواهي بوده است. در حالي كه واقعيت اين است كه حضور ناچيز و كمرنگ انگيزهي احياي جمهوري در ماكسيموس كه صرفا از طريق چند ديالوگ نمايان ميشود، فقط ترفندي براي عميقتر نشان دادن فيلمي است كه هدف نهايياش سرگرمكردن تماشاگران است و البته از اين حيث نميتوان خردهي چنداني به كارگرداني چون اسكات گرفت.
در اينجا اشاره به اين نكته نيز ضروري است كه اسكات نيز با وقوف به همين ويژگي فيلمش، سرگرمي را بعنوان يكي از عناصر مهم در فيلم خود جلوه ميدهد.
وقتي ماكسيموس از كشتن كومودوس حرف ميزند، پروكسيمو خود را يك سرگرميساز مينامد.
هنگامي كه ماكسيموس در يكي از نبردهايش، يك تنه چندين نفر را در ميدان بازي به خاك و خون ميكشد و جمعيت براي او هورا ميكشند، او رو به جمعيت فرياد ميكشد: «آيا خوب سرگرم شدهايد؟»
وقتي لوسيلا از ماكسيموس ميخواهد كه براي غلبه بر برادرش به او كمك كند، ماكسيموس ميگويد: «من فقط قدرت سرگرمكردن مردم را دارم.» و لوسيلا در پاسخ ميگويد: «قدرت همين است.»
گذشته از اين ديالوگها، شيوهاي كه كومودوس براي غلبه بر سنا برميگزيند وابسته به سرگرمي است. او كه تودهي نافرهيخته و كمخرد روم را به خوبي ميشناسد، نبردهاي گلادياتوري را پس از پنج سال ممنوعيت، آزاد اعلام ميكند و خود نيز براي كسب محبوبيت مردمي به تماشاي اين نبردها ميپردازد. همانگونه كه سناتور گراچوس ميگويد، كومودوس براي كسب محبوبيت، هر چه را كه مردم دوست داشته باشند، در اختيار آنان قرار ميدهد. بر پايهي همين نقش محوري سرگرميسازي براي مردم است كه پس از افشاي هويت ماكسيموس، نبرد مقدماتي او با كومودوس بر سر كسب محبوبيت نزد مردم شكل ميگيرد. چرا كه پروكسيمو به او توصيه كرده بود: «بر مردم پيروز شو!» (احساسات مردم را با خود همراه كن!) جالب آن كه شكست كومودوس در اين نبرد تبليغاتي، در نمايشي عروسكي جلوه مييابد كه در آن كومودوس در هيات كوتولهاي مضحك با ماكسيموس رشيد ميجنگد.
از اين ديدگاه، آنچه در گلادياتور اتفاق ميافتد، ميتواند نمادي از نبرد قدرتهاي سياسي جهان امروز براي همسو كردن اذهان عمومي با خود باشد. نبردي كه در آن، رسانهها بيشترين سهم را دارند و رسانهاي كه سرگرمكنندهتر باشد، در نيل به مقاصد خود موفقتر است. بيترديد اين تلقي براي فيلمسازي كه در شمار پولسازترين فيلمسازان هاليوود – بزرگترين توليد كنندهي محصولات سرگرمكنندهي جهان - است، بسيار ملموس است.
نكتهي ديگري كه در گلادياتور جلب توجه ميكند، تضاد دراماتيك دو شخصيت محوري آن، ماكسيموس و كومودوس است. اين تضاد گذشته از انگيزهي ظاهري آن كه كسب جايگاه سزار به نظر ميرسد، در لايههاي پنهانتر فيلم، انگيزههاي قويتري را دارا ميباشد. انگيزههايي كه شناسايي آنها وابسته به تحليل شخصيت كومودوس است. با وجود اين كه ماكسيموس نقش محوري فيلم را دارد و ويژگيهاي انساني او، تماشاگر را به تحسين واميدارد؛ شخصيت كومودوس بسيار پيچيدهتر است و به لحاظ دراماتيك، جذابتر جلوه ميكند. شخصيتي مبهم كه رفتارهايش غيرقابلپيشبيني است و در عين حال كه ضعفهاي پرشماري در خود دارد، ميتواند به تنهايي با توطئههاي سناتورها و خواهر خود مقابله كند و همه را به وحشت اندازد. كومودوس مردي تشنهي عشق است. او از عشق پدر خود محروم بوده و تلاشش براي جلب رضايت او همواره با شكست روبرو شده است. پس از مرگ پدر، لوسيلا، خواهرش، تنها عشقي است كه كومودوس به آن دل بسته است. عشقي نامشروع كه بيآن كه از سوي لوسيلا تقبيح شود، بيپاسخ باقي ميماند. از سوي ديگر، او عميقا خواستار اين است كه مردم روم او را دوست بدارند و به او احترام بگذارند. احترامي كه خيلي زود رنگ ميبازد.
كومودوس در تحقق هر سه آرزوي خود با شكست مواجه ميشود. پدر، او را لايق جانشيني خود نميداند. خواهر، او را از عشق خود سيراب نميكند و مردم روم نيز پس از حضور ماكسيموس در برابر او، احترامي براي او قايل نيستند. و در هر سه مورد، كسي كه كومودوس را از رسيدن به آرزويش بازداشته، ماكسيموس است. اين اوست كه مهر پدر كومودوس را بسوي خود جلب كرده، خواهرش را شيفتهي خود ساخته و قلب مردم روم را با خود همراه كرده است. بنابراين، تضاد ميان ماكسيموس و كومودوس، انگيزههاي پنهانتري نسبت به كسب جايگاه سزار دارد. به عبارت ديگر، همان قدر كه ماكسيموس حق دارد به خاطر مرگ همسر و فرزندش در پي انتقام از كومودوس باشد، كومودوس نيز محق است تا انتقام از دست دادن عشق پدر، خواهر و مردمش را از ماكسيموس بگيرد. و همين موازنه است كه به خوبي فيلم را تا نقطهي پايان به پيش ميبرد.